گور پدر زندگی

خیلی جدی اعتقاد داشت روابط معقول به او نمی‌آید. نمی‌دانست چرا ولی همیشه از دوست داشته شدن می‌ترسید. می‌گفت حقش همین نیلو ست که خیلی مواقع بدش نمی‌آید اذیتش کند. همین مهپاره‌ای که جلوی رویش با دوست‌پسرش قرار می‌گذارد، همین عزیزی که برگ‌های پاییز امسال تهران را هم نمی‌بیند و می‌رود…

(این پست قرار بود صد روز قبل کامل شود و گذاشته شود؛ تقدیر این بود که هیچ وقت کامل نشود، بگذارید باشد، محض خاطره‌بازی)

Advertisements